broken angel

من همه قصه هام قصه توست-اگه غمگینه اونم از غصه توست

این پست ثابته

اینجا تو این وبلاگ یه عشق صورت گرفته

ببینیم آخرش چی میشه

دختره عاشقه و پسره بی تفاوت

همین...............


من” حوا ” ، تو” آدم “

سیـبی در کار باشد یا نه ، با تو ، در آغوش تو ، بهشت جاریست

بوسه هایت طعم سیب میدهند کافیست


نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 22:38 توسط aki joon|


تنهایی عار نیست......


اتمام حجت با قلب بی درو پیکری است که


جز به وقت تنهایی به رویت گشوده نمیشود


از 5 فروردین مریضه امروزم کمرش گرفته بود و من اونجا بودم

کنارم خوابید و حرف عاشقانه زد نازم کرد و بوسید

منم مثل یخ بودم

گفتم میخوام بچه مو بدنیا بیاری اگه بچه دار نشم حق نداری ازم جدا شی تو فقط مال منی

شاید اگه این حرفا رو پارسال میزد به عرش میرسیدم ولی الان نه

دروغگوی ماهریه عوضی

فکر میکنه من مثل کبک سرم زیره خاکه نمیدونه من از همه چی خبر دارم

نمیدونه دیگه دوستش ندارم و منتظرم خودشو به این نمایش پایان بده

یه زمنی عاشقش بودم چون خیلی خوشگله

ولی الان رفتارش کاراش خیانتش کثافت کاریاش عیاشیهاش 

باعث شده دیگه برام جذاب و زیبا نباشه

آخرش چی میشه نمیدونم

فقط آرزو دارم پایانش زود برسه

خسته ام

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 22:34 توسط aki joon| |

روز اول عیده ولی من تنها نشستم پشت کامپوتر

با محمد قهرم

شاید تصمیم مهم زندگیمو گرفتم

به محمد فرصت دادم ببینه میتونه بدون من باشه که هیچی

اگه نمیتونه بیادو با وفاداری و نجابت زندگی کنه

چقدر خسته ام

هی میخوام بهش فکر نکنم نمیشه

هی میگم فک کن مجردی و نرفتی دید و بازدید عید نمیشه

کاش برگرده

من نمیتونم خودمو بیشتر از این کوچیک کنم

حالا نوبت اونه

دلم میخواد برگرده

دلم براش تنگ شده

نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393ساعت 20:13 توسط aki joon| |

نه سلامی دارم نه علیکی

نه خوش وبشی

نه امیدی دارم و نه راه برگشتی

جلوتر نمیتونم برم چون محمد نمیذاره به عقب نمیتونم برگردم چون آبروی خانواده ام نمیذاره

آه خدایا

منو برگردون سال 90 نزدیکای عید

مامانه محمد اومد خواهرش اومد خودش اومد با یه دسته گل قرمز

برگردون که من یه کلام بگم نههههههههههههههه

نمیخوام منو تو تفاهم نداریم

من وفاداری میخوام عشق میخوام محبت میخوام زندگی میخوام بچه میخوام یه تکیه گاه میخوام

تو اونش نیستی آقای ...........

برو دنبال زندگیت خوشبختی ساده ام رو ازم نگیر

زنگیمو ازم نگیر خنده هامو ازم نگیر جوونی ام رو ازم نگیر

خسته ام از فیس بوک تانگو  وایبر  ویچت

خسته ام از دودوزه بازی

خسته ام از دروغ

من این زندگی رو از خدا نمیخواستم این حق من نبود

تو مجردی خیلی غصه خوردم خیلی کار کردم  به امید خوشبختی

حالا تنها چیزی که ندارم خوشبختیه وفاداریه محبته عشقه

دلم میخواد بخوابم خسته ام خیلی

ولی شونه ای نمیبینم که سرمو با اطمینان بهش تکیه بدم

تنهام مثل مجردی با این تفاوت که حالا باکره نیستم من یه زنم همین باعث میشه نتونم طلاق بگیرم

از گمراهی میترسم از نگاههای هوس بار میترسم

از تنهایی میترسم از حرف مردم میترسم

به خودش جرات داد که بخاطر تنوع ایجا کردن تو زندگیش با زندگی من بازی کنه

این راهش نیست خدااااااااااا این راهش نیست

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 22:33 توسط aki joon| |

چقدر ای روزا زندگی سخت شده

ادامه زندگی برام کابوس محسوب میشه

همهمیگن که محمد مرد زندگی نیست وگرنه تا الان رفته بودین سر خونه زندگیتون

شاید که نه حتما راست میگن

منم دارم فقط نگاه میکنم موندم چیکار کنم

رو بازوش جای کبودی بزرگی هست وقتی علتشو پرسیدم گفت تو کردی

دیگه از هم بستری باهاش لذت نمیبرم که هیچ عذابم میکشم چندشم میشه ازش

نمیتونم یه تصمیم اساسی بگیرم

هر روز یه مزاحم جدید داره من چیکار کنم خب

امروز مثلا ولنتاینه ولی من بی احساس و بی تفاوتم

سرد شدم به زندگی

دهه سوم زندگیمو بد شروع کردم چیکار کنم خدایا

کمکم کن امیدم به تو هستش


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 21:13 توسط aki joon| |


دلم میخواهد فریاد بزنم بگویم:


من مترسکه خاطرات تو نیستم


چرا به خودشون اجازه مدن که بیان با احساسات یه دختر بازی کنن؟


به من میگه نمیخوام چند سال بعد مثل مامانم شی

دنبال یه راهیم که بلایی که سرت آوردم رو جبران کنم و ازت جدا شم


گفتم به همین راحتی ؟

یه سال و نیم خاطره داری باهام


زجرم دادی اشکمو در آوردی


بمون و تو هم از با من بودن زجر بکش


تو فیس بوک با دختر عمه اش دوست بوده  دختر عمه اش نوشته


دلم میخود بغلت کنم ببوسم


هنگ کرده بودم


وااااااا این دیگه چه بازیه سر من میاره

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 22:23 توسط aki joon| |

من برگشتم

من با کوله باری از درد اومدم

اومدم تا دردهامو بگم و گریه کنم و آروم شم

اومدم از بی تفاوتی های محمد بگم و گریه کنم

نه ضجه بزنم

آه کی دامن گیرم شد خدا جونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه خسته شدم

واسه اینکه برای همه چیز باید بجنگم خسته ام

آرامش میخوام

بعد از مرگ یا قبلش؟

محرمه ولی من بی روحم احساسی ندارم

خسته ام

از زندگی خسته ام



برچسب‌ها: دردنامه, یه عمره جنگیدم تا پاک زندگی کنم حالا هم باید بجنگم
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 22:22 توسط aki joon| |

گاه دلتنگ میشوم ! دلتنگتر از همه دلتنگها

گوشه ای مینشینم و

می شمارم حسرتها را

و محاکمه میکنم وجدانم را

من کدام قلب را شکستم

و کدام احساس را له کردم

و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم


خسته ام

تنهام

مثل زمان مجردی

تنهایی من به وسعت دریاها و به بلندای کوههاست

محمد سرش به پول در آوردن گرمه

اون منو وتنهایی منو نمیبینه

کاش براش ذره ای اهمیت داشتم

یه سر انگشت که دلمو نمیشکست

بازم بیقرارم بازم تنهام

تنهای

تنهای

تنها

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 21:4 توسط aki joon| |

سلااااااااااااااااااااااااام من اومدم

البته از خونه آبجی آنلاین شدم

اینترنتم قطعه چوم محمد نمیخواد

منم راضیم به خواسته اون

وقتی کسی رو دوست داری باید از همه چیزت بگذری خب منم دوستش دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه

نه

نه

دیوونه اشم

عاشقشم

امروز بدون من رفته بانه دارم از غصه میمیرم

عادت نیست عشقه

رئزای خوبم داریم روزای تلخم

13 مرداد مامان اینا رفتن مشهد

منو محمد یه هفته تنها بودیم

وااااااااااااای چقدر خوش گذشت

همه چی خوبه خوبه خوبه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 16:21 توسط aki joon| |

دلم بشکنه حرفی نیست

آره حرفی نیست

گفت که برات یه شوهر معمولی هستم نقش شوهرو برات بازی میکنم

گفت که همون شب وقتی از مهمونی جمیل مامان برگشتیم گفتم مامان من اکرمو نمیخوام

مامانم گریه کرد که اقدس خانوم تف میکنه رو صورتم و از این حرفا

میگه من تنهایی رو دوست دارم

اون تنهایی رو دوست داره و من اونو یعنی محمد رو

با این حرفا من بازم دوستش دارمو به نظرم خوشبختم

همینکه کسی هست که شبا عکسشو بوس کنم و بخوابم و

صبحها چشامو بمالم و به محمد اس صبح بخیر بگم برام خوشبختیه

من اینهمه کتاب خوندم باورم نمیشد که یه روز برم تو قالب یکی از شخصیتها

نقش شقایق تو کتاب عاشقم باش

احسان شوهرش بود شوهر شقایق ولی دوستش نداشت و نقش شوهرو بازی میکرد

منم اینجوری شدم

محمد منو دوست نداره دردناکه مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی

خیلی

محمد دنیای منه خیلی دوستش دارم

بت پرستش شده یه صنم جاودانه

حرفاش قهرهاش اخمهاش خنده هاش شوخیهاش همه چیزش برام شیرینه

هیشکی اینا رو نمیدونه

تا آخر عمرم هم کسی نخواهد فهمید

من عاشقم عاشق محمد

میپرستمش


پی نوشت:شاید عاشقم شه خدا رو چه دیدی



نوشته شده در شنبه دهم تیر 1391ساعت 23:30 توسط aki joon| |

عصر پیله کردم که محمد منکه اینقده دوست دارم تو هم دلت واسه من تنگ میشه

گفت من یه سالم مامانمو نبینم دلم براش تنگ نمیشه

جدی بود خیلی

گفت من قصد ازدواج نداشتم مامانم هم منو بدبخت کرد هم تورو

البته بیشتر تورو چون دیگه دختر نیستی

گفت من به مامان گفتم من نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم گفت خطبه خونده بشه عشق میاد

بعدش گفتم مامان آخه عشق نیومد گفت نفسش به نفست بخوره حل میشه میگه منم اومدم اون کارو کردم

میگه من از سنگم من تورو مثل مامان یا الی دوست دارم

گفتم اگه دوستم نداشتی اون چیزایی که من میخواستم رو نمیخریدی

گفت اکرم وظیفه بود تعهد بود

از من نخواه که دوست داشته باشم

گفتم پس تموم تهمتها مال این بود که من ببرم و جدا شم ازت ؟

گفت نه به خدا ولی من گفتم ازت شکایت میکنم اونم دیگه مزاحم نشد

شب عجیبیه

خوی که فکر میکنم میبینم بازم دوستش دارم خیلییییییییییییییییییییییییی

قرص خوردم خوابم میاد کاش این قرصا منو از پا در بیاره

این روزا خیلی ضعیف شدم

ولی بازم صبر میکنم

شاید عاشقم شه خدا رو چه دیدی



درد نوشت:مشق امشبه بنویس هر چقدر خواستی بنویس

بنویس دوست نداره فقط تعهداتشو بهت عمل میکنه

گفت برات یه شوهر عادیم


نوشته شده در جمعه نهم تیر 1391ساعت 23:25 توسط aki joon| |

چقدر سخته عشقتو نصیب کسی کنی که هیچ علاقه ای بهت نداره

چقدر سخته تو آغوش کسی بخوابی که میدونی هیچ ارزشی واسش نداری

خیلی سخته تو چشای کسی محو بشی که تورو نمیبینه انگار نیستی

وجودت براش بی ارزشه تو براش مثل روحی

رویایی یا یه کابوسی براش

سخته که فکر کنی هر وقت بهت نگاه میکنه با خودش بگه این کیه؟اینجا چیکار میکنه؟

امروز منو از زندگی روزانه جمعه خط زد گفت میخوام مال خودم باشم

حواسم پرت بود آب داغ ریخت رو دستم

نمیدونم اشکام از سوزش دستم بود یا سوزش دلم؟

نمیدونم تا کی میتونم دووم بیارم

بی احترامی

بی محبتی

تلخی

همه چی دست به دست هم داده تا من بازم احساس تنهایی بکنم

دلم واسه خدا تنگ شده میخوام بغلم کنه و من بخوابم برای همیشه

شاید اون موقع آرامش داشته باشم

خیلی تنهام همه دورو برم هستن ولی من مثل یه روح متحرک شدم

بیم آینده داره منو ذره ذره آب میکنه

یه نردبون میخوام تا خدااااااااااااااا

یکی یکی بالا برم و برسم به خدا بدون درد بدون حس گناه




چه دروغ قشنگی

ولی اونکه منو نمیخواد

نمیخواد

مشق امشبه بنویس تا عادت کنی

منو نمیخواد

منو نمیخواد

منو نمیخواد

منو نمیخواد

منو نمیخواد

نوشته شده در جمعه دوم تیر 1391ساعت 17:53 توسط aki joon| |

پنجشنبه هفته قبل محمد مست بود و همه چیزو بهم گفت

گفت که تو فیسبوک یه دختر میگه نامزدت دختر بدیه

پاک نیست

قبلا با پسرا بوده خاینه

تو کار میکنی و یه نفر دیگه از زنت لذت میبره

وقتی حرفاشو شنیدم حتی گریه هم نکردم فقط مات بودم

حالا دلیل  نگاههای خشنشو میفهمم

حالا میفهمم چرا اونجوری بیرحمانه باهام رابطه برقرار میکرد

من درد میکشیدم ولی فکر میکردم محمد خوشش میاد و من اعتراض نمیکردم

ولی همیشه نگاهش بی محبتی رو احساس میکردم

تو شمال وقتی عکس مینداختیم ظاهرا دستشو رو بازوم میذاشت و من کاملا شاهد این تظاهر بودم

غصه میخوردم ولی چیزی نمیگفتم

دایم حرفش طلاقه

منم اونی که این آتیش رو به زندگیم انداخت رو واگذار کردم به خدا و ابوالفضل

من با کسی کاری ندارم ولی انگار دشمن زیاد دارم

دشمنی که خوب منو میشناسه

تازه به محمد گفته چون خونشون پسر میاورد از آپارتمان انداختن بیرون

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

تنهام نذار

محمدو ازم نگیر

من یه ذره هم از محمد ناراحت نیستم

بدجور رفتن رو اعصابش

خدا خودش به منو محمد کمک کنه

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 23:52 توسط aki joon| |

امروز روز پدر بود

دیروز از مسافرت شمال و ویلای خاله فهیمه اینا برگشتیم

صبح کادوشو بهش دادم باافتخار به مامان و باباش نشون داد

تو تموم لحظات سعی کردم باعث سربلندیش بشم

این کادو رو با خودم به شمال برده بودم که اگه  دخترا به نامزداشون کادو دادن منم اینو بدم که اینم خوشحال شه

ولی اون فکر همه چیز هست جز احساسات من

اولین کسی که به بابا کادو میداد هر سال من بودم ولی امسال منتظر نظر محمدم که اونم گفت من نمیخرم

حالا موندم چه جور یواسه بابا کادو بدم که نه بابا ناراحت شده نه از محمد دلگیر بشه

نمیدونم چیکار کنم

محمد خوبه ولی این بیخیالیش اذیتم میکنه

انقدر گریه کردم که چشمام سرخه

واقعا گیجم خیلی


نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 17:8 توسط aki joon| |

این جمله رو 10 بار بنویس

من محمد رو دوست دارم

نه 100 بار بنویس

نه بازم کمه هزار بار میلیون بار بنویس

ولی چه فایده محمد که باور نداره


حالا سخت ترین و تلخ ترین املای زندگیتو بنویس

محمد منو دوست نداره

محمد منو نمیخواد

محمد عاشق من نیست

وجود من براش اهمیتی نداره


خب بنویس دیگه چرا ماتت برده؟

یه بار بنویسی هر کدومو کافیه

فقط یه بار

فقط یه بار

فقط یه بار

اه حوصله ندارم میرم بخوابم

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 22:30 توسط aki joon| |

همه تلاشمو میکنم که محمد رو عاشق خودم بکنم ولی انگار بی نتیجه هست

تو وبلاگشمش از نا امیدی و شکست حرف میزنه

حوا بیا ببین دلتنگ من نباش من مرده ام

از این حرفا

همش فکر میکنم قبلا عاشق بوده که الان نمیتونه محبت منو جایگزین کنه

خسته شدم نه از محمد

از خودم از اینکه داره منو به اجبار تحمل میکنه

انگاری من وبال گردنش شدم

نکنه منو نخواد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من خیلی دوستش دارم تو یه جمله محمد جونمه جون میدونی یعنی چی؟

حاضرم واسه خوشیش از همه چیم بگذرم ولی اون منو دوست نداره

از حرفاش میفهمم از وبلاگش

نمیدونم آخرمون چی میشه

ولی خیلی غمگینم خیلی..................

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 15:13 توسط aki joon| |

دیشب مثل هر پنجشنبه خونه مامان محمد بودم

امروز خیلی خسته بودم با اینحال سعی میکردم شاداب باشم که محمد احساس کمبود نکنه

شب الی و آق ناصر دیر رفتن منم تو رختخوابم تقریبا از خستگی بیهوش شدم

ولی محمد خوابش نمیومد و منم دلم نمیومد که بخوابم

..........................................

آخرش خوابیدم تو خواب دیدم که عمه محمد واسه محمد زن میخواد بگیره و محمدم گریه میکرد و میگفت من

اکرم رو دارم و کس دیگه نمیخوام

از خواب بیدار شدم محمد کنارم خوابیده بود ولی من قلبم داشت از جاش در میومد

محمد هم بیدار شد و منم خوابمو گفتم و گریه کردم

تو بغلم بود ولی مترسیدم از نبودنش

حالم بد بود محمد میگفت خوابه فکر نکن ولی مگه میشد

قبلا هم خواب دیده بودم طلاقم میده

بهش گفتم قسمش دادم تنهام نذاره

زندگیم محمده

بهونه ام محمده

همه چیم شده محمد

گفت در دو حال ما جدا میشیم یا مرگ یا خیانت تو

بغلم بشتامو زدم به پوشتش و گفتم با دنیا عوض نمیکنم میخنده میگه چرا میزنی خب

من انتخابم درسته

بکارتمو تو ماهگرد ازدواجمون به کسی تقدیم کردم که میدونم خوشبختم میکنه

یه ذره هم ناراحت نیستم


نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:33 توسط aki joon| |

از بانه برگشته

رفت بیرون ولی منو نبرد

منی که اینهمه دلتنگشم

بیخیال

زندگیه دیگه

همیشه کسی رو که دوست داری ازت فرار میکنه

اینم شانس منه 



پی نوشت:اشک چشامو داره میسوزونه ولی اجازه ریزش نمیدم

این نشونه ضعفه ولی من بهش غلبه میکنم

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:15 توسط aki joon| |

اینهمه وابستگی به محمد ترسناکه

اینهمه عشقی که بهش دارم دیوونه واره

میترسم گرفتار عشق یه طرفه بشم

من خیلی دوستش دارم

امروز رفته بود بانه من کار داشتم نرسیدم برم

تا عصر یه گمشده داشتم

یه چیزی که ازم دوره  اعصابم خرد بود

تو بغلش احساس سبکی میکنم

گرمای بدنش آرامش داره برام

این عشقه شهوت نیست که با کلمه طلاق به نفرت تبدیل بشه

هرروز میبینمش هر روز هرم نفسهاش مایه حیات

کاش منم واسش این حکمو داشتم

نمیدونم شایدم دارم و نمیگه


نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:22 توسط aki joon| |

اصلا باورم نمیشه به خاطر این مسیله کوچولو محمد ازم قهر کنه و بگه که طلاقت میدم

شب قرار بود خونه ما بمونه مامان هم نامردی کرد و

جاهامون جداگانه انداخت

تا فهمید لباس پوشید و بهانه آوردو رفت

بعدشم اس داد که برات گرون تموم میشه

چی بر سر عشقمون اومد یه دفعه؟

اونکه منو بغل میکردو میگفت تو این سالها کجا بودی یا میگفت اگه بهم خیانت کنی میمیرم

پس چی شد که اینهمه عوض شد

دیشب حالم بد بود بردن دکتر

آرامبخش زد و منم اومدم خوابیدم

حالم خیلی بده نگران آینده هستم

منکه از انتخابم راضی بودم چی شد خدایا

آه کی دامنمو گرفت ؟


نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:8 توسط aki joon| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



پست بای - آتلیه عکاسی - آموزشگاه - ایران ماهی | تله کام